چاپ
مشاهده در قالب پی دی اف
بهمن
03

حس پایان

  

جولیان بارنز

منصوره وحدتی احمدزاده

بر گرفته ای از کتاب در دست ترجمه 

ما در ظرف زمان زندگی می­کنیم، این ظرف ما را در خود می­گیرد و شکل می­دهد، اما من هیچ گاه احساس نکردم که این را به خوبی درک کرده باشم. و هیچ گاه سراغ تئوری­هایی که می­گویند چگونه می­توان آن(زمان) را مضاعف کرد، یا این که می­شود به طور همزمان در جایی دیگر زندگی کرد، نرفته­ام. نه، منظورم زمان عادی و هرروزه است که ساعت­ها و زمان سنج­ها به ما اطمینان می­دهند که به طور منظم در حال گذر است: تیک تاک، کلیک کلاک. آیا چیزی باورپذیرتر از عقربه ثانیه شمار وجود دارد؟ و هنوز هم کمترین لذت یا درد را متحمل می­شود تا به ما خاصیت انعطاف پذیری زمان را یاد بدهد. بعضی از احساسات ما باعث می­شوند که زمان برایمان سریع­تر بگذرد، برخی دیگر گذر آن را کند می­کنند. گاه به نظر می­آید که داریم آن را از دست می­دهیم، تا می­رسیم به نقطه نهایی که واقعا زمان از دست می­رود و دیگر هم برنمی­گردد.

دورانی که به مدرسه می­رفتم برایم چندان جذابیت ندارد و اصلا برای آن روزها احساس دلتنگی نمی­کنم. اما مدرسه جایی است که همه چیز از آن جا شروع می­شود، پس لازم است گریز کوتاهی به چند حادثه­ که بعدها تبدیل به قصه شد بزنم، به چند خاطره که گذر زمان به آنها قطعیت بخشید. اگر نسبت به رویدادهای واقعی مطمئن نباشم، حداقل به تاثیری که آنها به جا گذاشتند مطمئن هستم. این بهترین کاری است که از عهده ام برمی­آید.

 

چاپ
مشاهده در قالب پی دی اف
آذر
21

گر بدینسان زیست باید پست

 

 

 

 احمد شاملو

ترجمه منصوره وحدتی

 

گر بدینسان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

 

گر بدینسان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه  بر تر از بی بقای خاک          

 Ahmad Shamlo

translated by Mansoureh Vahdati

 

 If such inferior should be live

how I am shameless if I hang not

infamously my life lantern

on top of the dried pine tree

 in the deed end of the lane 

 

If such pure should be live

 how I am impure if i leave not of my faith

as mountain,an eternal memorial, 

supperior than this mortal earth

چاپ
مشاهده در قالب پی دی اف
شهریور
27

جهان خود دادگاه جهان است

Reading: 220

    جهان خود دادگاه جهان است 

    سويه هاي فلسفي در رمان «مرد معلق» نوشته سال بلو  با اشاره اي موجز و گذرا به تاريخچه اين جهان نگري

 فتح‏الله بى‏نياز 

  روزنامه ملت ما، 22 و 23 شهریور 1390

 

   فتح الله بی نیاز    منصوره وحدتي احمدزاده را به عنوان مترجم آثار سال بلو نويسنده آمريكايي و  برنده نوبل سال سال  1976مي شناسند. او تا اين زمان رمان هاي «رولشتاين»، «و  اين حقيقت» را از اين نويسنده به نحو شايسته اي ترجمه كرده است.  او كار هاي  ديگري هم از اين نويسنده برجسته در دست ترجمه دارد كه پس از ترجمه،  در صورت امكان نقد خواهند شد.

 

 رمان مرد معلق، نوشته شده در سال 1944، اولين رمان سال بلو است و يكى از آثارى است كه مى‏توان آن را به لحاظ معنايى به نگرش پوچى نسبت داد. ژوزف شخصيت اول اين رمان مانند مرسو در رمان «بيگانه» اثر كامو و روكانتن در «تهوع» نوشته سارتر، با مسأله «چيستى زندگي » درگير شده است. 

 ژوزف قبلاً كارمند جزء بوده و حالا به خاطر انتظار اعزام به خدمت سربازى از كار بى‏كار شده است. همين بيكارى و فرصت كافى، اين امكان را به او مى‏دهد كه درباره ماهيت زندگى و آخر و عاقبت «بودن» فكر كند. فاصله فكرى و عاطفى او و همسرش، كه در صفحه ده به ما گفته شده است: «ما ديگر با هم درددل نمى‏كنيم. در حقيقت مسائل زيادى هست كه نمى‏توانم به او تذكر دهم« اين فرصت را به او مى‏دهد كه با خود فكر كند: »شهرها و خيابان‏ها براى چيستند؟ من كيستم و آخرش، با جنگ يا بدون جنگ، چه اتفاقى مى‏افتد؟» 

    تفكر، اگر عميق و همه‏جانبه باشد و از مناسبات روزمره فراتر رود، «آفت آسايش و آرامش» است. شايد تفكر موجب كشف جزئيات زندگى شود، اما درمقابل، خودِ شخص و زندگى او به‏نوعى از دست مى‏روند. ديگر، چيزهايى كه همه را خوشحال مى‏كنند، او را شاد نمى‏سازند و واژه‏هاى خوشبختى و موفقيت برايش تهى مى‏گردند. بى‏دليل نبود كه آندره مالرو مى‏گفت: «درك زندگى دلهره‏آور است.» 

    ژوزف هر چه بيشتر بيكار مى‏ماند، بيشتر احساس تنهايى مى‏كند. به پيش‏بينى جزئى‏ترين وقايع روز مى‏پردازد (رفت و آمد پستچى، در زدن اين و آن) و احساس مى‏كند «هر چه بيشتر جهان فعال‏تر مى‏شود، او منفعل‏تر مى‏شود و درنتيجه به‏ميزان هياهوى تكاپوى جهان بر گوشه‏نشينى او افزوده مى‏شود.»(صفحه 11) حتى براى برخاستن «انگيزه» ندارد. قدم زدن در اتاق يا رفتن به فروشگاه را بد نمى‏داند، اما از نظر روحى «دليلى» براى اين اعمال ندارد و از روبه‏رو شدن با آشنايانى كه ممكن است از او چيزهايى بپرسند، مى‏ترسد. 

    اين ترس و آن بى‏انگيزگى و دقت در جزئيات كم‏اهميت، مقدمه جريانى است كه او با غرق شدن در آن، كم كم به خواندن تمام صفحات روزنامه، از اخبار جدى گرفته تا تبليغات و جدول كودكان، رو مى‏آورد و به اين ترتيب از «دور» با جهانى كه همه‏چيز را يكسان نشان مى‏دهد، ارتباط برقرار مى‏كند. وقتى كتابى را ورق مى‏زند، »بيزارى از زندگى« و اين‏كه هپچ‏چيز «به اندازه شور عشق موجب اين بيزارى نمى‏شود»، او را به تفكر وامى‏دارد. مى‏خواهد مابه‏ازاى اين نكته را در زندگى معمولى پيدا كند: «يك مرد انگليسى خود را دار زد تا از شر تعويض هر روزه لباس خلاص شود.»(صفحه 17) 

    ابتدا دستخوش اضطراب پنهان است. فكر مى‏كند حادثه‏اى در شُرف تكوين است، اما نمى‏داند چيست. مدام از خود مى‏پرسد كه: «چگونه بايد زندگى كرد؟ يك انسان خوب چه‏طور زندگى مى‏كند و چه كارى بايد انجام دهد؟« درحالى‏كه »شباهت چهره‏هاى اطرافيان به او، به‏معناى شباهت ذات و احتمالاً سرنوشت است.»(صفحه 75) 

    رمان از نظر ساخت، از ديد راوى اول شخص و با قيد تاريخ نوشته شده است. درنتيجه نوعى «زندگى نامه خودنوشت» هم هست. گاهى به گذشته رجعت داده مى‏شود كه البته با نگرش اگزيستانسياليستى حاكم بر روايت چندان سازگارى ندارد؛ چون اين نگرش - حتى در عرصه روانشناسى و روانكاوى‏اش - چندان اعتقادى به «گذشته» ندارد؛ يا دست‏كم آن را جزو عوامل عمده نمى‏داند.

 

چاپ
مشاهده در قالب پی دی اف
تیر
16

زندگی و نقد آثار ون گوک

Reading: 507

از کتاب در دست ترجمه

زندگی و نقد آثار ون گوک (مربوط به نقاشی شب پُر ستاره)

starrynight

"مرگ شاید سخت­ترین چیز در زندگی یک نقاش نباشد. باید همین­جا اعلام کنم که هیچ چیزی درباره ستارگان نمی­دانم اما وقتی به آنها نگاه می­کنم، شروع  به رویاپردازی می­کنم، درست به همان سادگی که نقاط سیاه روی نقشه که نشان شهرها و روستاها هستند مرا به رویا می­برند. نمی­دانم چرا آن نقاط درخشان توی آسمان باید کمتر از آن نقاط سیاه روی نقشهء فرانسه برای ما قابل دسترس باشند؟ درست مثل زمانی که سوار قطار می­شویم تا به تاراسکون یا روئن سفر کنیم، از مرگ هم برای رسیدن به ستارگان استفاده می­کنیم. از یک نظر این تفکر بدون شک درست است: وقتی زنده هستیم نمی­توانیم به یک ستاره سفر کنیم اما وقتی می­میریم باز شاید بتوانیم سوار قطار شویم. به هر حال به نظر من غیر ممکن نیست اگر همان­طور که کشتی­های بخار و قطارها بر روی زمین وسیله انتقال مردم هستند، بیماری­هایی مثل وبا، سنگ کلیه، سرطان و سل هم ابزار انتقال به آسمان باشند. مرگ توام با آرامش در دوران پیری مساوی­ست با این­که پای پیاده بروی."

چاپ
مشاهده در قالب پی دی اف
اسفند
26

سیاره آقای سملر

Reading: 369

از کتاب در دست ترجمه

 

سیاره آقای سملر

 سال بلو 

 

bellow

اما سملر از اتاق نشیمن دور شده و به جنگل زامسک برگشته بود. در آنجا از فاصله­ی خیلی نزدیک  به مردی شلیک کرده و خلع سلاحش کرده بود. او را وادار کرده بود تفنگش را به کناری پرت کند. پنج فوت برف باریده بود، یکدست و عمیق.

 سملر به مرد دستور داد کت­اش را در بیاورد. و بعد پیراهن، عرق­گیر و چکمه­هایش را. پس از آن مرد با صدایی ضعیف به سملر گفت: شلیک نکن. زندگیش را می­خواست. آن مرد که سری سرخ داشت و چانه­ای بزرگ و ته ریشی قهوه­ای به سختی نفس می­کشید. رنگش پریده بود و خشم در چشم­هایش موج می­زد. سملر می دید که روی صورت­اش خاک پاشیده شد. سنگ قبر را روی پوستش می­دید. کبودی لب­ها و چروک­های زیاد پوستش را که از بینی به سمت پایین امتداد داشت و کثیف بود. برای سملر آن مرد دیگر زیر خاک بود. دیگر برای زندگی لباسی نداشت. او نشان شده بود. گم شده بود. باید می­مرد. مرده بود: "من رو نکش، هر چی می­خوای بر دار." سملر جواب نداد اما دور از دسترس ایستاد: " من بچه دارم." سملر ماشه را کشید. جسد مرد توی برف­ها افتاد. دومین گلوله به سرش اصابت کرد و آن را پُکاند، استخوانش ترکید، مغزش بیرون پاشید.